X
تبلیغات
دردهای با تو بودن

دردهای با تو بودن

این عشقه یا عادت!!!!!!!!!

بی تو...

این روزها



 چقدر دلم هوای...



 آن روزها را کرده ...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1391ساعت 10:50  توسط الی  | 

مثل کبریت کشیدن در باد دیدنت دشوار است 

من به معجزه عشق ایمان دارم 

میکشم آخرین کبریت خود در باد 

هرچه بادا باد

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1391ساعت 10:17  توسط الی  | 

23 جهنمی

وای 

دلم پر آشوبه

نمی دونم چمه یه جوریم

دوست دارم داد بزنم گریه کنم دلم خالی بشه ولی نمی تونم 

از این ماه ماهی که سالگرد جدای من و مجیده بدم میاد 

23 آذر پارسال بود که کات کردیم 

ای کاش هیچ تقویمی 23  آذر رو نداشته باشه ...........

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1391ساعت 10:14  توسط الی  | 

نمیدانم حال دلم چیست؟

خدایا کجایی؟

به چه مشغولی؟

حواست است

شهریور دارد تمام میشود

پاییز در راه است

به فکر باران باش

دیگر نمی توانم بغض هایم را قورت بدهم و نگه دارم

پر از بارانم لبریز شدم

 میدانم تو هم مثل من دوست داری به بهانه قدم زدن زیر باران...

 گریه کنی...

 تا کسی به خیسی چشمانت نخندد 

(خیلی دلم براش تنگ شده خیلی.......)

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1391ساعت 22:19  توسط الی  | 

هه همهچی مجید ادعا و دروغ بود من دیر فهمیدم.....

دیگه تموم شد 

هرچی که بود 

اون مجید عوشی رو هم ذدیگه حتی دوست ندارم تو خاطرم بیارم 

من 2 روز بعد از اینکه گفتم بیا ببینمت و اون نیومد بهش اس دادم 

جمعه ساعت 4 اینا بود اس دادم و پرسیدم که هنوز میلاد و سیمین با همن یا نه 

اونم گفت نمی دونم منم گفتم مرسی 

دیدم که چقدر سر سنگین جواب داد 

ولی گفتم عیب نداره حتما کار داشت 

3شنبه داشتم درس میخوندم که یکی با ایرانسل هی زنگ زد 

منم ج ندادم (کلا شماره ناشناس ج نمی دم)

اس دادا که من .......

که من دوست دختر مجیدم دیگه بهش اس و زنگ نزن 

من خشکم زد 

سریع زنگ زدم به مجید و گفتم که شماره من و به کی دادی

گفت من شمارت رو به کسی ندادم منم گفتم شماره رو با اس ام اس رو 

اونم گفت آره اون روز من با اون بیرون بودم تو اس دادی اون شمارت رو برداشت 

مونده بودم چی بگم 

گفتم مجید تو همین 10روز پیش ز زدی به من گفتی که نمی خوای با کسی دوست بشی 

نمیتونی باکسی دوست باشی

گفتی فقط 2 هفته یه بار منو ببینی کافیه واست 

گفت خوب چی کار کنم تو که نموندی 

منم گفتم اصلا به من ربطی نداره با هر کی نیخوای دوست بشی دوست شو 

چرا مجید 10 روز پیش زنگ زدی قسم و آیه واسه من خوردی حتی جون منم قسم خوردی

خیلی عصبانی شدم و قطع کردم 

احساس کردم که خیلی بچه و خر منو گیر آورده مجید 

دختره دوباره اس داد 

منم ز زدم بهه دختره گفتم به تو اصلا ربطی نداره که من به مجید زنگ میزنم یا اس میدم 

دختره گفت ما الان 1ماه و نیم هست با هم دوستیم و دیگه کاری به کار مجید نداشته باش 

منم اعصابم خورد شدد داد و بیداد کردم و قطع کردم 

بعد شروع کرد به اس ام اس های چرت و بی ادب دادن 

منم قشنگ ......بهش

زنگ زدم به مجید گفتم که به این ج ن د ه خانمت بگو به من اس نداه و مجید هم داد زد سرم قطع کرد 

دلم اینقد پر شد تو اون لحظه که انگار قرار بمیرم از گریه ترکیدم 

که مجید به خاطر به دختر تازه وارد این طور سر من داد زده

دیگه ج دختره رو ندادم 

دراز کشیدم رو تخنم 

آهنگ داشتم گوش میدادم و عین این احمقها گریه میکردم به اینکه چقدر زود باورم 

بعد از 1 ساعت مجید زنگ زد 

گفت اون طور که تو فک میکنی نیست 

هیچکس جای تورو نی گیره 

من امثال اون رو آدم حساب نمیکنم و از ان حرفا 

یکم آروم شدم گفتم باشه پس بهش زنگ بزن همه این حرفارو بزن 

گفت بعنی چی؟

گفتم مجید زنگ بزن به دختره بگو همه اینا رو که به من گفتی

گفت نمیشه 

منم قطع کردم داشت حرف میزد 

اینقدر اعصبانی بودم که پاشدم لباس پوشیدم 9 شب رفتم دم خونشون 

زنگ زدم گفتم بیا پایین 

باورش نمی شد من تو کوچشونم اومد پایین گفت تو اینجا چی کار میکنی این موقع 

به مجید گفتم که من تا الان ازت چیزی نخواستم تون دوستی که داشتیم 

ولی الان اینو میخوام زنگ بزن به دختره همه حرفایی که به من زدی بهش بزن 

اونم گفت ممن این کار رو نمیکنم

منمن داغ کردم 

گفتم کسی که 2 ماه اومده اینقدر واست عزیز شده که کسی که 4سال میشناسی رو کسی که 2 سال عشق خودت میدونی رو 

اون دختر رو به من ترجیح میدی

گفت نمشه 

منم اومدم خونه باور نمی کردم که مجید.................

خدا جوابت رو بده مجید 

مجید از این میسوزم که چقدر خر بودم که هر قسم که میخوردی باورم میشد 

چقدر خر بودم 

(اگه دیر گفتم اتفاقاتی که افتاده چون نبودم رفته بودم مسافرت)

.

.

.

میگن کسی از یه سوراخ دوبار گزیده نمیشه ولی مجید من از تو هر سری صدمه دیدم و دروغ شنیدم و تو ثابت کردی که خیلی زیاد میشه گزیده شد و منم اسطوره احمق ترین و زود باور ترین دختر دنیام

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1391ساعت 17:20  توسط الی  | 

چقدر خوش خیالم


دار بزن، خاطرات کسی که تـو را دور زده


حالم خوب است …امّا گذشته ام درد میکند

.

.

.

آفرین داداش میلاد عجب حرفی زدی 

واقعا حق  گفتی



خیلی دلم میخواست ببینمش ولی ...........

4 شب بعد از امتحانم بهش اس دادم که بیا فردا بریم بیرون

اونم گفت من نمی تونم بیام

کار دارم گفتم مجید چرا خودت رو لوس میکنی چیکار داری؟

گفت ماشینم رو فروختم حال ندارم بدون ماشین بیام بیرون

منم گفتم یادت رفته پس 4 ساعت پیاده میرفتیم تو خیابونا ....

گفت نمی تونمن بیام

اصلا فک نمی کردم نیاد

گفتم خب من ظهر باهات قرار میزارم سر پایی ببینمت

گفت نمیشه نمی خواد

گفت برو ماشین خریدم خودم بهت زنگ میزنم 

اصلا فکر نمی کردم اینجوری برخورد کنه

البته دستش درد نکنه این باعث میشه راحت تر فراموشش کنم

مجید فقط بادت و خاطراتت  شده کنه ذهنم 

.

.

.

.

. 

به آتش بکشم تمام وجودم را در فراقت از التماس برای نگاهت بهتر است ........

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1391ساعت 11:32  توسط الی  | 

8-9/4/91 قرارمون

فک میکنم نمی تونم باکسی کانکت شم 

یا کس دیگه ای رو دوست داشته باشم یا عاشق شم 

آخه همش به یاد و به عشق مجیدم

23 خرداد همون آپ که نوشتم دیده بودمش 

اتفاقی تو خیابون 

من داشتم مثل همیشه میرفتم خونه که یه دفعه وسط خیابون دیدمش 

مجید با ماشین بود 

تا همو دیدیم اون راهش رو سمت من کج کرد 

منم از خدا خواسته 

رفتم نشستم تو ماشین و کلی حال و احوال کردیم 

من گفتم میخواستم بهت زنگ بزنم مجیدگفت واسه چی؟

گفتم میخواستم حالت رو بپرسم گفت ول کن دیگه بهم زنگ نزن 

یا بهمون واسه همیشه یا نباش 

منم بغضم گرفت 

گفت بهم حق بده تا میام با نبودنت کنار بیاو دوباره میای 

یا بیا بمون یا نباش 

منمن زدم یهو زیر گریه 

اونم بغضش گرفت گفت باشه هرچی تو بگی هرز چند وقت یه بار همو میبینیم خوبه 

منم گفتم آره 

گفت هر 2 هفته یه بار من گفتم نه ماهی یه بار 

اونم گفت چرا خهر چی تو بگی هر 2 هفته یه بار همین و بس

از هم خدافظی کردیم بدون اینکه معلوم بشه هر چندد وقت یه بار همو میبینیم 

دیشب زنگ زد 

منم تو فاز خودم بودکم دلم گرفته بود داشتم آهنگ گوش میدادم 

تا شمارش رو دیدم دلم افتاد به تالاپ تولوپ 

ج دادم 

خوب حرف زدیم 

گفت که فردا میخوام ببینمت 

منم که هفته دیگه 4 تا امتحان پشت هم دارم و همش زود میرم خونه و درس میخوننمن گفتم نه 

گفتم بعد از امتحانام اونم گفت یا فردا همو ببینیم یا دیگه به من ز نزن

تهدیدم کرد منم که .................

پیش خودم گفتم خوب جمعه کامل میشینم درس شنبه رو میخونم 

گفتم باشه فردا میبینمت 

 و خدافظی کردیم 

بهد از 15مین ز رد گفت فردا من نمی تونم میخوایم بریم مهمونی جمعه میبینمت 

منم گفتم جمعه واقعا نمی تونم یه کم با هم کل کل کردیم و خلاصه قرار شد 8 یا 9 تیر همو ببینیم 

یعنی آخر هفته دیگه 

نمی دونم چی بپوشم  چه جوری برم 

خیر سرم گفتم اینجوری میشه و منت میشینم درس کمیخونم ولی بدتر همش تو فکر روزی ام که میخوام ببینمش و اصلا حواسم به درس نیست 

استرس دارم 

ولی ذوقم دارم که میخوام ببینمش 

با تمام بلاهایی که سرم آوردم خیانت کتک کاری دادو بیداد بی احترامی به مامانم 

ولی........

مثل سابق نه  ها

 ولی بازم دوسش دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1391ساعت 10:7  توسط الی  | 

یاد تو نقش تمام لحظه هایم

باز سیخ کرده اند خاطراتم 

با هیچ کاری ارضا نمی شود ذهنم 

 از یادم نمی روی

سیخ کرده اند یاد دردهای با تو بودنم 

یاد تو مرا میکشد آخر...



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1391ساعت 18:0  توسط الی  | 

یات از یادم نمی رود

تو که کنارم نیستی پس چرا من باز عذاب میکشم 

چرا هر لحظه ام تویی!

خواهش میکنم 

به خاطراتت بگو یکدم مرا تنها بگذارند 

خسته شدم  

چرا یادت از یادم نمی رود؟؟!!!

چند لحظه آرامش میخواهم 

فقط چند لحظه محو شو از یادم .............

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:1  توسط الی  | 

............

من که هر لحظه به یادتم مجید پس چرا خدا این جوری میکنه 

خدا که میدونه این هوا حالم رو خراب میکنه 

میدونه دوریت با این هوا چشام رو ابریتر میکنه 

میدونه که خاطراتم راحتم نمی زارن 

من و تو 

با هم 

تو بارون 

وای خدا دارم دیوونه میشم 

چرا؟

؟

؟

؟



 


تنهــا يكــ حرف مـرا آزار ميـدهــد ..

حتــي يك كلمـه هم نميشــود !

تنهـا يك حــرف مـرا هر روز غمگيــن تـر ميكنــد ..

تنهــا .. يك "ن" كه در ابتــداي "بودنـت" نشســته است.........

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 16:15  توسط الی  | 

خاطرات بوسه زیر باران

من که هر لحظه به یادتم مجید پس چرا خدا این جوری میکنه 

خدا که میدونه این هوا حالم رو خراب میکنه 

میدونه دوریت با این هوا چشام رو ابریتر میکنه 

میدونه که خاطراتم راحتم نمی زارن 

من و تو 

با هم 

تو بارون 

وای خدا دارم دیوونه میشم 

چرا؟

؟

؟

؟



 


تنهــا يكــ حرف مـرا آزار ميـدهــد ..

حتــي يك كلمـه هم نميشــود !

تنهـا يك حــرف مـرا هر روز غمگيــن تـر ميكنــد ..

تنهــا .. يك "ن" كه در ابتــداي "بودنـت" نشســته است.........

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 15:32  توسط الی  | 

تولد منه یعنی الی 12/20

امروز تولدم هست 

از 5شنبه خونه داداشم اینا بودم تو خونه تکونی رفته بودم به زن داداشم کمک کنم 

گوشیم رو هم میرم خونه داداشم اینا سایلنت میکنم میزارم کیفم 

جواب هیچکسم نمی دم مامانم هم کارم داشته باشه زنگ میزنه خونه داداش اینا

خلاصه جمعه هم اونجا بودم بدون اینکه گوشیم رو چک کنم 

چون منتظر هیچکس نبودم 

جمعه شب ساعت 1:30 داداشم منو آورد خونه 

داشتم بیهوش میشدم 

رفتم رو تختم و خوابیدم 

صبح ساعت 8 به زور از خواب بیدار شدم  که را بیفتم برم سر کار گوشیم رو از کیف درآوردم دیدم چندتا میس کال دارم با اس ام اس

اول شماره هارو چک کردم دیدم مجید 8 بار زنگ زده اینقدر خوشحال شدم دیدم سمانه هم زنگ زده 

یه چند نفر دیگه هم زنگ زده بودم که اهمیت نداشت واسم 

سریع رفتم تو اس ام اس ها 

اولین اس ام اس مجید این بود جواب بده کارت دارم 

دومین اس ام اس مجید با هر کی هستی بگو ساناز دوستمه واست کیک خریدم واسه تولدت 

سومین اس ام اس مجید برو گم شو ازت بدم میاد با تمام نفرت تولدت مبارک فردا هم کیک رو میفرستم دم خونتون دیگه هم سراغ من نیا

من مونده بودم خوشحال باشم یا ناراحت 

یه دفعه دلم شکست و خیلی خیلی ناراحت شدم سریع زنگ زدم به مجید و اونم کلی دادو بیداد کرد 

گفت برو پیش همونی که بودی و دیگه سراغم نیا منم بهش گفتم جران چی بود که جواب نمیدادم 

و بهش گفتم تو آدم بشو نیستی مثل همیشه زود قضاوت میکنی

و قطع کردم و بهش اس دادم که ازت بدم میاد 

آماده شدم داشتم میومدم سر کار که اس داد منو ببخشید و من اشتباه فکر کردم و  نمی خوام روز تلدت ناراحت باشی 

منم جواب ندادم 

تو ایستگاه اتوبوس بودم که زنگ زد 

گفتم تو همیشه همینی هر کار میکنی بعد فکر میکنی که با یه معذرت خواهی همه چی حله 

گفت کیک تولدت رو میفرستم دم خونتون منم گفتم نمی خوام 

گفت ببین شروع نکن 

حتی خدایی مجید بلد نیست از آدمی که ناراحتش کرده چیزیو درست بخواد 

منم گفتم نمیخولم گفتم شخصیتم خیلی بالاتر از این حرفاست 

گفت من از 4 شنبه رفتم سفارش دادم به فکرت بودم 

منم گفتم ممنون دیگه بهم ز نزن و قطع کردم و اون دوباره ز زد گفتم هان چی میگی

گفت نمی خوام جرو بحث کنم کیک رو میفرستم و قطع کرد 

نمی دونه که نه کیک واسم اهمیت داره نه کادو نه هیچی 

فقط اینکه اون فک میکنه من چون با اون بودم همه کس حتی خانوادم  رو هم جمعه ها میپیچوندم و با اون بودم فک میکرد ای جمعه هم با کسی هستم

هیچ وقت نمی فهمه که فقط واسه اون به خاطر بودن با اون اون کارارو کردم 

تولدمه هه ....................

تولدم مبارک.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 12:43  توسط الی  | 

12/12 بوسه های نفسگیر




روز تولد مجید واسه هر دوتامون یه خواب بود 

خیلی خوب بود

شبش من بهش اس دادم و تولدش رو تبریک گفتم 

و تو ساعت 12 و 12 دقیقه روز 12 برج 12 هم بهش زنگ زدم 

ازش خواستم که ببینمش گفت یا بیا و یمون یا دیگه یادمم نکن 

گفن من اذیت میشم 

منم گفتم میام 7 صبح تو کوچتون از پنجره نگام کن تا ببینمت همین 

اون گفت نه و من دیگه ج اس ندادم 

صبح جمعه 12 اسفند ساعت 6:30 بیدار شدم و سریع رفتم کوچه اونا 

هی به پنجره نگاه میکردم 

همش میگفتم الان هست که ببینمش الان هست که بیاد دم پنجره 

و اون نیومد 

تا 8 داشتم از سرما یخ میزدم پام دیگه نمی کشید که بایستم بهش اس دادم که رو قبری گریه میکنم که مرده توش نیست 

و اون سریع زنگ زد 

گفت کجایی گفتم مهم نیست دارم میرم و قطع کردم 

  از پنجره سرش رو کرد بیرون و صدام کرد 

دیدمش 

دوباره زنگ زد گفت من گفتم نیا منم گفتم دارم میرم 

گفت بیا کارت دارم گفتم نه گفت خواهش میکنم و منم صبر کردم اومد 

تا همو دیدیم فقط به هم نگاه کردیم یه دل سیر 

شروع کرد چرا اومدی 

چرا به سعید زنگ زدی 

منم گفتم به تو ربطی نداره و اون ناراحت شد 

بهش گفتم فقط اومدم ببینمت نه چیز دیگه ای 

ناراحت شد 

از هم با فاصله ایستاده بودیم منم بی اختیار رفتم جلو و بوسیدمش 

گفتم میرم و سریع بغلم کرد و گفت این که اومدی و دیدمت بهترین هدیه بود واسم 

و داشت میگفت که اگه بمونی باهام که من دستم و گذاشتم رو دهنش گفتم از موندن حرف نزن 

کلی در مورد خاطره هامون حرف زدیم 

کلی همو بوسیدیم 

گفت این مثل خوابه که تو پیشمی روز تولدم و دارم بغلت مینک و میبوسمت گفتم آره راست میگی

مجید گفت دوست دارم تا آخر عمرم تو این خواب بمونم که یه دفعه بغض من ترکید 

زدم زیر هق هق بی اختیار اونم تا حال من رو دید داشت مثلا من رو آروم میکرد که اونم اشکش در اومد 

کلی تو بغل هم گریه کردیم اینقدر همو بوسیدیم که نفسمون بالا نمی اومد 

انگار که زیر آبی رفته باشیم 

چند بار گفت که بیا دوباره با هم باشیم و من گفتم نه نمی خوام هیچ کدوممون اذیت بشه گفتم نمی خوام بیش از این از هم بدمون بیاد به خاطر کارایی که میکنیم

گفتم بیا یه روز خوب دیگه به خاطره هامون اضافه کنیم 

اونم گفت فقط از اینکه بخوام با من باشی و تو نه بگی داری کوچیکم میکنی 

و من بوسیدمش 

خیلی خوب بود با هم خاطره هامون رو مرور کردیم 

از خوب و بد 

بعد از صبونه رسوند منو خونه گفت رفتی تو خونه ز بزن 

بعد رفتم خونه بهش اس دادم که نمی خوام دوباره شروع کنیم فک کن که خواب دیدی

اونم زنگ زد سریع گفت بهترین هدیه که تا الان گرفتم همین خواب بود 

و منم داشت اشکم میومد که گفتم مواظب خودت باش نمی تونم حرف بزنم خدافظ 

تا قطع کردم داد زدم و زدم زیر گریه 

نمی دونم چرا ولی خیلی دوسش دارم

به همون اندازه هم ازش متنفر هستم به خاطر کارایی که کرده و نمی خوام باهاش باشم دوباره 

فک کنم دارم دیوونه میشم کم کم

.

.

.

.

.

بی خیالت میشوم 

خوش گذرانی میکنم

حتی در خاطره خاطره هایم نیستی 

حتی عکست را هم میسوزانم که به یادم نیایی

ولی 

ولی با این همه چه کنم!

چه کنم با آتشی که زیر خاکستر باشد هوای لذت بوسیدنت آرامم نمی گذارد

چه کنم با بوسه هایی که بر لبم جا گذاشته ای!!!!


+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 15:48  توسط الی  | 

تولدت........12/12

دیروز بدون هیچ دلیلی دوباره از کوچه مجید اینا سر در آوردم 

نمی دونم چرا 

پرچم زده بودن 

مامانش از کربلا اومده بود 

چند دقیقه ایستادم بغضم که کامل خالی شد برگشتم با چشای سیاه هه

نمی دونم چرا 

داشتم برمیگشتم زنگ زدم از باجه بهش که بهش بگم چشش روشن که مامانش به سلامتی رفته اومده ولی تا جواب داد و صداش روشنیدم چیزی نگفتم 

یه ذره که صداش رو شنیدم قطع کردم 

جمعه تولدشه 

12/12

تولد مجید 

من آهنگ جز تو کی میتونه عزیز من باشه رو بهش تقدیم کردم به مناسبت تولدش

ولی امسال ......

کلی نفرت ازش دارم ولی هنوزم دوسش دارم 


بازم بهش میگم 

جز تو کی میتونه عزیز من باشه 

کی میتونه تو قلب من جا شه 

مگه میشه مثل تو پیدا شه 

همه چیزم آخ عزیزم 

آره هیچکی نمی شه مثل مجید باشه واسه من 

کسی که اینفد دوسش داشتم و باهاکم چه کارا که نکرد به گناه نا کرده 

به جرم اینکه صادق بودم 

فقط با اون بودم 

دوسش داشتم 

.

.

.

.

.

خــــــــدایـــا...

قلبــــــم را عصـبــــــ کشــــی کــــــرده ام

دیـــگـر نهـــــ از ســـــردی نگـاهــــــی مـی لـرزد

و نـهـــ از گـرمـی آغـوشـــــی مـی تـپــــــــد

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 17:47  توسط الی  | 

به خاطر یه خدای عوضی

از 24 آذر با مجید کات کردم 

تو این مدت خیلی بهم سخت گذشت چند بار رفتم تو کوچشون البته بی اینکه بخوام 

داشتم پیاده روی میکردم بعد از سر کار که سر از کوچه اونا در میاوردم ولی نمی دیدمش 

خیلی برام سخت بود از کسی که دوسش داشته باشم دور بمونم 

میخواستم به اون و خودم یه فرصت بدم که ...................

تو این مدت چند بار بی اختیار رفتم تو کوچشون ولی ندیدمش 

شب یلدا بود که داشتم از دلتنگیش میمردم  داشتم پیاده روی میکردم بعد از سر کار بی اختیار که رفتم دم خونشون 

تازه رسیدم کوچشون که سرم رو بالا کردم دیدم تو ماشین هست و داره نگام میکنه 

و سریع دویدم و برگشتم که از کوچه برم بیرون 

سریع از ماشین پیاده شد و دنبالم اومد و صدام کرد 

منم تند تند دویدم ولی یه لحظه بی اختیار صبر کردم و مجید بهم رسید و از پشت بغلم کرد منم سریع روم رو بهش کردم 

و محکم بغلش کردم 

به قدی که اصلا احاس کردم نفسم داره بریده میشه 

بی توجه به کوچه و آدماش همو بغل کردیم 

خیلی دوسش دارم 

بعد تا حرف زد که تو این سرما اینجا چی کار میکنی مثل اینکه بغل کردنمون یه حباب بود و ترکید 

منم سریع خودمو از بغلش کشیدم و دستم و گرفت یه دفعه بی اختیار داد زدم ولم کن

صدام کرد که وایستا ولی رفتم و دویدم 

گوشیم هم سریع خاموش کردم 

مثل دیوونه ها تا خونه گریه کردم رفتم خونه مامانم ترسید که چی شده 

بهش گفتم یه موتوری تصادف کرد خونی مالی شد از اون ناراحتم 

رفتم سریع تو حموم که وش بگیرم نه رفتم حموم که راحت تر گریه کنم 

اومدم بیرون ساناز زنگ زد گفت مجید بهش زنگ زده و ساناز گفت گوشیت رو روشن کن مجید کارت داره

منم گفتم نه

ساناز هرچی گفت چی شده چی کار کردی گفتم هیچی

مجید به ساناز گفته بود که انگاری الی مست بود 

رفتارش عادی نبود  

گفت به ساناز که من و بغل کرده و بعد داد و بیداد میکنه منم هیچی به ساناز توضیح ندادم و قطع کردم 

شب یلدای من بدون مجید شروع شد با یه آغوش گرم و اشکهایی که گونه هام رو میسوزوند 

صبح 5 اینا بود داشتم میخوابیدم که گوشیم رو روشن کردم دیدم 9 تماس از دست رفته از مجید داشتم 

خوابیدم و ساعت 11 مجید زنگ زد منمن نگا نکردم کیه و جواب دادم 

خیلی معمولی با هم حرف زدیم و گفت بیا ببینمت منم گفتم نه 

بعد گوشی و قطع کردم قلبم داشت میومد تو دهنم 

هی اس داد و منم گفتم باشه میبینمت با هم قرار گذاشتم و رفتیم بیرون 

شب خوبی بود بدون دعوا و جر و بحث ازم خواست که باز با هم باشیم و من گفتم نه 

بعد کلی که همو بغل کردیم و بوسیدمش موقع خداحافظی گفت باز با منی و من جواب ندادم و پیاده شدم

شب اس داد که فردا همو ببینیم و شبونه بریم بیرون 

رفتم خیلی خوش گذشت همین که باهاش بودم آروم بودم تا اینکه یه دفعه نمی دونم چی شد داد زد سرم 

منم یاد کاراش یاد کتکها یاد همه بدیاش افتادم و ازش چندشم شد با اینکه داشتم بوسش میکردم 

از خودم بدم اوکمد که عاشق کسی هستم که واسم ارزش قائل نیست 

خدافظی کردیم و وقتی رفته بود مغازه شیر بخره یه یادداشت واسش گذاشتم 

آهنگ به تو عادت کرده بودم ابی رو پرینت کرده بودم واسش گذاشتم تو صندلی عقب 

وقتی خدافظی کردیم خیلی فک کردم و فهمیدم مجید آدم بشو عوض بشو نیست 

گوشیم رو خاموش کردم 

دیگه نه زنگ نه اس 

ساعت 5 اینا بود که ساناز زنگ زد شرکت گفت مجید کارت داره گوشیت رو روشن کن 

منم گفتم به مجید بگو با من حرف نزدی 

منم خاموش موندم تا اینکه رفتم خونه 

خونه ساعت 7 اینا بود که روشن کردم گوشی و مجید زنگ زد و دوباره هرچی از دهنش در میونمد زد 

نذاشت من حرف بزنم 

بهم گفت دیگه سراغم نیا و فک کن من مردم تو بی لیاقتی و قطع کرد منم هیچی نگفتم 

باز از هم بی خبر موندیم بدون هم دور از هم 

البته من به آرش  دوستش چند بار زنگ زدم حالش رو پرسیدم 

اون اصلا به من دیگه زنگ و اس نزد تا ..........

تا 1بهمن که زنگ زد گفت دیگه نمی تونم بی تو باشم

و میخوام با هم بمونیم و ما با هم خوشبخت میشیم و با هم ازدواج میکنیم

 و ....

 و منم باز گفتم نه و گفت بیا ببینمت گفتم نه

 و وقتی دیدم باز داره اس بازیمون شروع میشه نه  جواب اس دادم نه زنگ 

واقعا داشتم با دلم مبارزه میکردم که جواب نمی دادم 

اونم دید که جواب نمی دم اس داد که منتظرتم تا بازم برگردی الی من 

این آخرین اس مجید بود 

من هفته پیش 12بهمن به سعید همونی که یه بار باهاش دوس شدم  اس زدم تولدش رو تبریک گفتم و ازش خواستم بیاد ببینمش 

چون باهاش حرف داشتم و اون گفت که نمی شوتونه و نمی خواد بیاد و منم گفتم باشه و همین 

مجید دیگه ازش خبری نشد تارفت تا همین جمعه 14/11/90 

من تولد دوستم بودکم رفته بودم w.c که مجید یه دفعه بهم زنگ زد 

اینقدر خوشحال شدم یه دفعه چون تو حال و هواش بودم یه دفعه وسط تولد همه داشتم عصرونه میخوردن داد زدم آزی آزی 

دوستم فک کرده بود که سوسک دیدم اومد گفت چی شده گفتم مجید زنگ زد گفت خبر از این بدتر نبود  

یه دفعه رفتم زنگ زدم به مجید ببینم چی کار داره 

هر چی از دهنش در میومد بهم گفت مجید 

مجید گفت کثافت و......خیلی حرفای بد زد و گفت حسابت رو میرسم و قطع کرد 

منم حاج و واج مونده بودم 

من شب قبلش یکی از دوستاش رو دیده بودم نزدیک گلدیس و باهاش سلام و احوال پرسی کردم 

پیش خودم گفتم شاید به خاطر اونه 

توی فکر بودم که مامانم زنگ زد گفت یکی زنگ زده خونه و هر چی از دهنش اومدرو به مامانم گفته و قطع کرده 

به مامانم گفته دخترت.....

مامانم گفت چی کار کردی این مجید بود نه؟

منم گفتم آره و مامانم قاطی کرد و کلی بهم حرف زد و قطع کرد 

دوباره زنگ زدم به مجید دیدم که جواب نمی ده 

منم زنگ زدم به سعید که مجید پیش توئه اونم گفت نه گفت صبح داشتیم با هم مشروب میخوردیم 

که داشتیم با گوشی من آهنگ گوش میدادیم که اومد آهنگ رو عوض کنه که رفت تو اس ام اس هام و خوند 

یه دفعه داغ کرد و رفت بیرون نگو که آقا فضول تشریف داره

منم باز زنگ زدم به مجید و جواب داد این سری 

دوباره کلی فحش داد و منم گفتم برا چی زنگ زدی خونه و فحش دادی و گفت تو غلط کردی با دوست من رفتی بیرون 

منم فکر کردم منظورش فتانت هست امیر حسین فتانت به فامیلی همیسشه صداش میکنم همون دوستی که تو گلدیس دیدم 

گفتم من با اون قرار نداشتم چی میگی 

گفتت من فتانت رو نمیگم برا چی با سعید قرار گذاشتی 5شنبه 

گفتم من با اون قرار نذاشتم من فقط تولدش رو تبریک گفتم و خواستم ببینمش 5شنبه که اون قبول نکرد 

سعید بهم گفت نمی خواد همو ببینیم منم میخواستم در مورد تو باهاش حرف بزنم که حواسش به تو باشه 

که اون پسر خاله مواد فروشت و اون میلاد به.. ندن همین 

و مجید گفت به تو هیچ ربطی نداره من چیکار میکنم یا نه 

سراغ دوستای من نیا دیگه سمت من نیا تولدم هم نمی خوام زنگ بزنی و تبریک بگی سراغم نیا 

داشت حرف میزد که من قطع کردم 

دلم شکست منی که اینقدر به فکرشم اون اینجوری بهم گفت 

تا اینکه بعد از تولد ساعت 10 اینا بود رفتم خونه و مامانم شروع کرد 

نگو که آقا مجید عوضی زنگ زده خونه که هیچی هر چی که لایق خودش و خونوادش بود و به مامانم گفته 

حرفای بدی به مامانم زده بود 

مامانم هم تا من رسیدم خونه زد در گوشم گفت این پسر آشغال اگه همون موقع که من گفته بودم ول میکردی اینقد پر رو نمی شد 

اینقد پر روش کردی که حرمت بزرگتر کوچیکتر حالیش نیست 

منم فقط گریه میکردم و ناراحت بودم که به خاطر اون آشغال مامانم من رو زده و اون آشغال به مامانم این همه حرف بد زده 

خیلی بد که نمی تونم بگم 

اینقد دلم پر شد که رفتم تو اتاقم و تا میتونستم گریه کردم به خاطر اینکه اون نمک به حروم حتی حرمت مامانم و نگه نداشت 

اینقدر که بیشعوره بی لیاقت هست 

بهش اس دادم و کلی بارش کردم و لعنت کردم و اونم بجای معذرت خواهی گفت که باشه من انشاالله بمیرم و تو راحت بشی و من همه خوبیتو بدیتو میبخشم الی بای

همین و تموم 

حتی نکرد که به مامانم یه زنگ بزنه معذرت خواهی کنه 

اینقدر که آشغاله 

خیلی ازش بدم میاد 

الان به خاطر اون آشغال مامانم از جمعه نه نگام میکنه نه باهام حرف میزنه 

به خاطر اون عوضی 

دلم به حال دلم میسوزه که واسش ارزش نداشتم و اینقد خواستمش

انشاالله که خدا جوابش رو بده 

من احمق رو بگو که میخواستم روز تولدش باز آشتی کنم 

فهمیدم بی ارزش تر از اون چیزی هست که فک میکردم 

یه آشغال بود خدای عشق من یه عوضی یه بی ناموس


هیچ وقت نمی بخشمش





+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 13:22  توسط الی  | 


9صبح بیداری

یک لیوان آب سرد 

طرح قاب سیاه به چشم میزنم 

یک لبخند تبسمی بر لب 

یک برنامه همیشگی بعد از تو....  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 10:18  توسط الی  | 

پرده وجودم را تو زدی

هر چی بیشتر فک مینم و جلو میرم بیشتر میفهمم که همه عشقت دروغ بود 

بعد از اینکه جمعه همو دیدیم آفا مجید دیشب زنگ زده به ساناز دوستم که حال من رو بپرسه 

چه عجب داره 

زنگ زده به ساناز میگه همش تقصیر ال هست اگه دعوامون میشه 

و الی کوتا نمی اد و دهن به ئهن میزاره و .....

منم به ساناز گفتم که من هر کاری کردم هر چقدرم بد اون نباید حداقل من  رو از ماشین میکشوند پایین 

و توی کن تو ترافیک جلو اون همه آدم بزنه 

الان که خطم از جمعه خاموشه خودم خاموش کردم 

نمی دونم اگه دست خودم بود چند بار زنگ میزد و چی میگفت و من جواب میدادم یا نه 

نمی دونم این طوری بهتر هست یا نه 

خیلی دلم براش تنگ شده 

مجید بعضی وقتها که خیلی دعوا و بزن بزن میکردیم 

دوستام همه میگفتن ولش کن این پسر لیاقت تو رو نداره 

و من در جواب میگفتم دوسش دارم نمی تونم بدون اون باشم 

به همه میگفتم کوتا میام به خاطر اینکه خوب عصبانی بود یه کاری کرده 

منم تقصیر کار بودم و ...

با کلی حرف همه رو قانع میکردم که چرا نمی تونم بی تو بمونم مجید 

آخرین بار که دعوا کردیم یکی از دوستام یه حرفی زد که موندم 

میدونی مجید بهم چی گفت 

همین الان داشتم باهاش درد و دل میکردم 

بهش تعریف کردم دعوامون رو و اون گفت که خیلی احمقی که هر سری بعد از دعوا کوتا میای 

منم گفتم واسه دلم کوتا میام 

دوستم گفت راستش رو بگو باهات چی کار کرده 

گفتم عاشقم کرده 

گفت جدی دارم میپرسم 

گفتم مهسا یعنی چی؟

گفت الی بند و به آب دادی و چیزی شده که نمی تونی با این همه بلایی که سرت میاره ازش بگذری؟

باهاش رابطه داشتی؟

موندم چی بگم 

گفتم نه و خیلی از دست دوستم ناراحت شدم و سریع قطع کردم 

کلی فک کردم و فهمید که چی شده 

فهمیدم چه بلایی یه سرم آوردی 

تو پرده من و زدی

مجید تو پرده ی باکره قلبم رو دریدی

تو فرزندی نا مشروع به نام عشق تو قلبم گذاشتی و من تو وجودم اون رو حس میکردم 

من دوسش داشتم ولی...

 و من عشقم رو کشتم 

چون تو لیاقت نداری 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 16:52  توسط الی  | 

آب و نان

دلم داشت داغون میشد از دویش ندیدنش 

دلم واقعا واسه مجید تنگ شده بود 

چهارشنبه به مناسبت هفتگرد تنهاییم بهش اس دادم حالم خیلی بد بود 

آهنگ جدید گرو سون که میگه یه راهی پیش روم بذار رو گوش داده بودم 

مثل مستا شده بودم گریه میکردم و بهش فحش میدادم و چند بارم زنگ زدم که جواب نداد 

حتی به خونشون هم زنگ زدم ج نداد 

منم کلی فحش براش اس زدم از رو اعصاب خوردیم 

شاید فقط به خاطر آهنگ جو گیر شده بودم 

کلی گریه کردم 

مامانم اومد اتاق در اتاقم رو قفل کردم و صدای آهنگ رو بلند کردم و تا میتونستم گریه کردم 

ساعت 2 اینا بود خوابیدم و صبح ساعت 5 بیدار شدم چون باید 5:30 اینا دیگه را میافتادم برم دانشگاه 

فردا ساعت 10:30 بود سر کلاس بودم اصلا حالم خوب نبود مثل سر گیجه های بعد از مستی 

همش به خودم فحش میدادم که چرا بهش زنگ و اس دادم 

دوباره سر کلاس استاد داره درس میده من اصلا هواسم جمع نمی شد 

به مجید اس دادم که خوب شناختمت و....

که بعد از اس که دادم یه 10 مین بعدش بهم از گوشی دوستش زنگ زد منم رد دادم بعد اس دادم که سر کلاسم 

بعد دیگه نه زنگ زد نه اس 

تا  8 شب که رسیدم تهران

من از کرج کلاسم که 5 تعطیل شد توی این ترافیک تا برسم خونه با مترو ساعت شد 7

متروی آزادی پیاده شدم تا یکم پیاده روی کنم 

تو مترو هم همش هواسم پیش اون بود همش تو فکر میرفتم ناخواسته 

حتی تو کلاسم حالم اینقد بد بود که استادم گفت چته  هواست نیست 

یه مسر زیادی رو از مترو تا خوه مجید اینا پیاده رفتم 

دوست داشتم برم شیشه هاشون رو بیرم پایین 

بزنم در گوشش بگم واقعا نامرده 

دیدم نمی تونم اون طور برم خونه زنگ زدم گفتم من کمی دیر میام 

آجیم گفت کجایی من بیام پیشت ازلکی گفتم سفره خونه آب و نانم گفت پس منم الان میام اونجا پیشت 

4شنبه که اونقد گریه کردم همه حالم رو فهمیدن حتی داداشم 

داداشم گفت چته ازلکی گفتم دلم و کمرم درد میکنه داداشم هم گیر داد پا شو بریم دکتر شاید آپاندیست هست که من گفتم نه  

سریع رفتم سفره خونه

چون گفتم آجیم شاید بیاد اونجا

 داشتم میرفتم  سفره خونه آب و نان از چراغ قرمز داشتم رد میشدم که 

یه دفعه مجید زنگ زد منم جواب دادم البته با لحن خیلی بد 

اونم قطع کرد 

بعد بهش اس دادم که برو همون جایی که تا الان بودی به من ز نزن 

اونم اس داد که من یه هفته هست که رفتم تو اس دادی 

منم گفتم حالم خوب نبود اس دادم شرمنده 

گفتم دارم میرم همون جایی که میخواستم سری پیش غمهامو اونجا بزارم و تو نذاشتی 

وقتی رفتم تو سفره خونه همش چشم به در بود که الان میاد الان میاد 

آجیم اومد فکر نمی کردم که بیاد چون اهل سفره خونه اینا نیست منم خجالت میکشیدم پیشش راحت قلیون بکشم 

آجیم کلی حرف زد نصیحتم کرد هر چی پرسید که چی شده دیشب گریه میکردی نگفتم 

خلاصه مجید نیومد و چشم موند به در  

ما رفتیم خونه داشیم میرفتیم تو تاکسی یه دفعه مجید اس داد فردا ببینمت گفتم نه بستمه هر چی ازت کشیدم 

اون دوباره اس داد من ج ندادم دیگه 

جمعه یعنی دیروز صبح ساعت 11 بود ز زد گفت کجایی منم خواب بودم گفتم خونه گفت بیا ببینمت گفتم نه نمی خوام 

قطع کردم و بعد اس دادم که میام ساعت 4 باهاش قرار داشتم و رفتم 

بعد دیدمش خیلی دلم براش تنگ شده بود ولی به روش حتی نگا نکردم 

گفت دیروز کجا بودی گفتم چشم به در موند و نیومدی 

گفت من نمی دونستم کجایی فک نمی کردم رفتی اونجا (چون یه سری که قهر بودیم من رفتم اونجا اونم اومد اونجا و باز آشتی کردیم)

خیی بی احساس نشستم فک کرده بود همه چی باز شروع میشه و روز از نو روزی از نو 

رفت دنبال آرین رفتیم سفره خونه آب و نان 

من کیف پولم دستم بود آقایی که صاحاب سفره خونه بود منو شناخت و پا شد سلام علیک و خوش اومدین کرد 

آقاهه گفت شرمنده که دیشب اگه سرویس بد میدادیم یا دیر میشد 

مجید هم که باور نمی کرد من دیشب اومدم سفره خونه فهمید که راست میگم 

نشستیم بعد مجید شروع کرد به توجیح کاراش 

گفتم چرا یه زنگ نزدی گفت تو زنگ میزدی من انگشتکم در رفته بود و کاراش رو توجیح کرد

اینکه 4شنبه گوشیش تو ماشین جا مونده بود و هواسش نبود و 

اینکه انگشتش در رفته و 3 روز مرخصی گرفته و من گفتم به جهنم ان شا الله بشکنه 

اونم خندید 

هی تو فاز محبت میرفت منم هی میگفتم زید جدیدت چطوره و اون میگفت تا تو هستی من با کسی کار ندارم 

منم گفتم من دیگه نیستم 

باور نمی کرد 

یه لحظه دستشو گذاشت پشتم اومدم تکیه بدم داد زد انگشتش درد اومد منم ترسیدم گفتم چی شده گفت دیدی دوسم داری

بعد من بی اهمیت شدم 

رفتیم آرین رو رسوند و تنها که شدیم گفت بیا یه ماچت کنم 

منم گفتم موضوع ما تموم شده برو زید جدیدت رو ببوس

اونم گفت یعنی واقعا تمومه گفتم آره 

گفت پس چرا اس دادی گفتم حالم بد بود 

داشتم پیاده میشدم گفت فکراتو بکن اگه هنوز هستی فقط یه میس بنداز 

خیلی سر سنگین و سرد از ماشین پیاده شدم برگشتم و نگاش کردم و گفتم خیلی پر رویی

رفتم خونه و آهنگ داشتم گوش میدادم 

میخواستم زنگ بزنک ولی......................

این کار رو نکردم 

زنگ نزدم پا رو دلم گذاشتم چون میدونستم اون بازم همون هست و هیچ وقت عوض نمیشه 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 18:20  توسط الی  | 

تو را نمی دانم .........

یه هفته هست و من دلتنگم                  تو را نمی دانم 

من در دوریت میگریم                            تو را نمی دانم 

من عذاب میکشم                              تو را نمی دانم 

من بی تو تنهایم                                تو را نمی دانم 

من بی تو رو به زوالم                           تو را نمی دانم 

من بی تو میمیرم                               تو را نمی دانم 

من تو را می خواهم                             تو را نمی دانم 

....

من باید فراموشت کنم چون تو بی لیاقتی برای عشقم       

                                                                  

                                                      تورا نمی دانم

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 10:37  توسط الی  | 

چه سخته بی تو بودن

الان یه هفته هست که ندیدمش 

هفته پیش همین روز با هم دعوا کردیم یا بهتر بگم کات کردیم 

دلم به خدا براش یه ذره شده 

خیلی دوسش دارم به این سادگی ها نمی تونم .....

هر شب کارم دیدن عکسش هست و بغضی که دیگه نمی ترکه 

چون اشکی نمونده به این اشک نمی گن میگن خون گریه میکنه 

خیلی دلم براش تنگ شده ولی اون لیاقت این عشق رو نداره 

لیاقت این دل تنگی رو نداره 

دیروز رفتم باغ خرید بوت نمی تونستم تمرکز کنم 

همش به فکر مجید بودم فک کنم دارم دیوونه میشم 

دیشب داشتم گریه میکردم میخواستم بهش زنگ بزنم ولی مقاومت کردم

البته بگم مفاومت نکردم آجیم اومد تو اتاق مجبورن گوشی رو گذاشتم کنار 

.

.

.

.

دارم کم میارم 

 


+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 10:30  توسط الی  | 

تموم شد همه چی

هه مجید مجید مجید 

دوسش دارم دیوونشم براش میمیرممممم.کسی که من عاشقانه دوسش دارم و منو.....

دست روم بلند میکرد و همش آروم که میشد قول میداد جونم رو قسم میخورد که آخرین باره 

تا اون موقع 6 بار قول داده بود  (یعنی از دی ماه 89 تا مرداد 90)که دیگه دست روم بلند نمیکنه حتی یه سری با همکارم رفتیم بیرون پیش اون قول داد ولی باز....

دعوای شدیدی کردیم سر اینکه میرم خونه داداشم اینا نمی تونم زیاد با تلفن حرف بزنم و این حرفا که جرو بحث مون بالا گرفت و خیلی بد و ناجور دعوا کردیم 

کات کردم باهاش قهر کردم که آدم بشه بفهمه من یه دخترم باید مثل آدم برخورد کنه 

بعدش دید جدیه قضیه منم کوتا بیا نیستم مثلا اومد که آشتی کنیم گفتم نه تو عوض بشو نیستی 

زد با مشت تو شیشه ماشینش شیشه ماشین شکست دستش برید آرومش کردم ولی باز کوتا نیومدم گفتم دیگه بستمه به خدااینقدر گریه کرد که دل سنگ هم آب میشد 

منم از اون بدتر تا اشکاش رو دیدم زدم زیر گریه توی گریه میگفتم بیا تموم کنیم و اون میگفت نه نمیذارم

حتی صداش رو هم ظبط کردم چند روز دیگه میذارم بردارین دانلود کنین بدونین که هر چی میگم به خدا عین واقعیته 

حتی خیلی چیزا رو نمیگم 

اینقدر گریه کردیم با هم که باختم کم آوردم و دوباره گفتم باشه باهات میمونمخودم از خدام بود ولی میترسیدم 

خیلی قولها داد 

گفت دیگه دست روت بلند نمی کنم و فحش نمی دم و گیر نمیدم و خیلی قولها....

حتی گفت که ماشین رو میخوامبفروشم و بیام خواستگاری که من گفتم اصلا به ازدواج فک نکنه 

اونم عصبانی شد و گفت تو فقط مال منی منم گفتم بسته دیگه چیزی نگفت 

آره خیلی قولها داد که دعوا نمی کنیم و..........

ولی.....

میدونستم که خر شدم دوباره و اون عوض بشو نیست

رابطمون سرد شده بود

بهم گفت تو اون یه ماه که قهر بودیم با یه دختره آشنا شد ولی نتونست جای من رو براش بگیره و نمی تونست با اون باشه 

گفتم عیب نداره  اگه کاری کردی قهر بودیم بخشیدمش 

یه یه ماه گذشت  رابطمون یکم سرد بود مثل قبل نبود  

آخرای شهریور 90 بود که واسه تولد دوستم سمانه رفتیم بیرون که پیاده شد مجید بنزین بزنه که من گوشیش رو برداشتم و...............

آره فهمید با یه دختر دوسته اول انکار کرد بعدش اعتراف کلی دعوامون شد ولی کات نکردم 

فهمیدم دوست دختر داره بازم بخشیدمش 

از خونوادم میزدم میومدم با آقا مجید باشم آخرش به من میگه نمی کردی نمیومدی باز میگفتم از سر خریت این حرف رو میزنه  باز کوتا میومدم 

از کتابخونه رفتن از دانشگاه میزدم با مجید باشم ولی باز یه چیز که میشد میگفت نمی کردی

من 2 ترم پشت هم به خاطر آقا مجید مشروط شدم ولی اون بازم میگه به من چه تقصیر خودته 

سر هر چرت و پرتی جرو بحث مون که میشد فحش بد میداد هی میگفتم عیب نداره عصبانیه 

میگفتم دوسم داره

همش کوتا اومدم 

تا اینکه حتی سر کار هم آبروم رو برد زنگ زد سر کارم دادو بیداد کرد و فحش داد

 3 هفته از سر کار اخراج شدم به مامانم نگفتم مدیرمون رو با کلی التماس و خواهش راضی کردم و برگشتم ولی بازم تنهاش نذاشتم 

ترکش نکردم 

کات نکردم تا دیشب که عید غدیر 90 بود سه شنبه 

شب قبلش یعنی دو شنبه شب با هم تلفنی جرو بحث مون شد اون باز شروع کرد به فحش بد دادن 

من یه 2 هفته ای بود که گوشیم خراب بود سیم کارتم هم گم کرده بودم و گوشی نداشتم

روز عید غدیر میخواستیم بریم جشن عقد پسر عمم که مجید میگفت من ازت خبر ندارم تو گوشی نداری 

از کجا بدونم تو کجا میری و از حرفها البته کلی هم چرت و پرت و فحش داد 

بهم گفت که فردا 8 صبح بیا من بهت خط و گوشیه خودم رو بدم 

منم گفتم باشه

خیلی از دستش ناراحت شدم خوابم نمی برد 

صبح بیدار شدم و مانتوی مامانم رو پوشیدم رفتم تو همون کوچه ای که قرار داشتیم و مجید اونجا بود 

یکم دیر کردم خواب موندم یه 20 دقیقه 

تا دیدمش گفت کجا بودی چرا دیر اومدی کفتم خواب موندم خندم گرفت اونم خندید 

گفتم گوشی رو بده برم 

گفت چرا با مانتوی مامانت اومدی گفتم فقط اومدم گوشی رو بگیرم و برم  همین 

بعد بهم گفت برو لباست رو عوض کن بیا 

گفتم نمی توم گفت برو دیگه بیا بریم بیرون آرینم با دوست دخترش میاد 

زنگ میزنیم میلاد و سیمینم بیان که دور هم باشیم کلی خوش میگذره 

اول گفتم نه ولی بعد گفتم باشه 

منم از خدا خواسته سریع اومدم خونه و لباسم رو عوض کردم و داداشم یه دفعه بیدار شد گفت کجا میری 

گفتم با دوستام قرار دارم میریم چیتگر داداشم تعجب کرد گفت با این تیپ گفتم آره دیگه چون ناهار تولد دوستمه نمی شه با تریپ ورزشی برم 

داداشم گفت تا کی میای ؟

منم دروغ گفتم که تا 3 اینا میام که بریم خونه عمم اینا 

آقا رفیم با مجید بیرون صبحانه خوردیم بعد مجید یه 2 ساعتی تو ایران خودرو کار داشت 

منم ماشین رو ازش گرفتم با دوست دختر آرین رفتم بیرون دور بزنم تا کارشون تموم بشه و بریم کن سلوقون

بعد اودیمدنبال مجید و آرین بعد رفتیم دنبال سیمین و میلاد 

سیمین جایی بود دیگه منتظر شدیم تا اون بیاد 

دقیقا 2 ساعت الاف سیمین شدیم 

ساعت 4 رفتیم کنناهار بخوریم 

رفتیم ناهار خوردیم و کلی حال داد همه گشنه بودیم خیلی چسبید جاتون خالی

بعد قرار شد که بریم یه جای دیگه قلیون بکشیم 

ساعت 6 اینا بود را افتادیم که بریم 

مامان مجید زنگ زد گفت بیا خونه بریم مهمونی مجید گفت باید برم گفتم نه نرو 

من نرفتم مهمونی و اومدم با تو باشم و تو الان داری ممیری 

گفت من باید برم مامانم تنهاست گفتم نرو و کم کم جرو بحث کردیم 

شروع کرد اول مثل بچه ها موهامو کشید من چیزی نگفتم  تا دعوامون بالا نگیره ولی اون هی من کوتا اومدم فک کرد چه خبره 

و شروع کرد به فحش دادن من خیلی رو فحش حساسم و کم کم جرو بحث مون شد دعوا و اونم

مثل همیشه شروع کرد به زدن و کتک کاری و  حتی آرین و پروین اومدن جدامون کردم و باز دعوا کردیم منم زدم 

خوب اون میزد من که نمی تونستم بشینممنم زدمش و خیلی خیلی بد دعوا کردیم 

و ..................

از سه شنبه عید غدیر تا الان یه سراغم رو نگرفته بره بمیره 

دیگه نمی خوامش 

بهش گفتم که خدا دستاتو قطع کنه دستنداشته باشی 

اونوقته که میام زنت میشم و خودم میشورمت و هر دقیقه یادت میرم باهام چی کارا کردی

خیلی با نامردی زد 

خیلی بد انگاری که با یه پسر داره دعوا میکنه حتی من رو از ماشین کشید پایین و تو جاده کن که ترافیک اود جلوی همه منو زد 

دیگه نمی تونم تحمل کنم 

بستمه 

همش کوتاوامدم و اون فک کرده چه خبره 

به خدا خیلی دوسش دارم اینقدر گریه کردم که نمی تونممانیتور رو نگاه کنم 

به زور چشام بازه 

دارم میمیرم فک میکنم که دیگه نمی تونم ببینمش دارم دیوونه میشم ولی یاد کاراش که میفتم ازش اینقدر بدم میاد که میخوام بمیره 

ان شا الله که خدا جوابشو بده 

نامردی کرد 

خیانت کرد 

زد 

فحش داد 

همش کوتا اومدم 

نه بخاطر اون به خاطر اینکه عشقم اینقدر ارزش داشت 

دفعه اول که دست روم بلند کرد همه گفتم ولش کن ولی من به همه گفتم نه دوسم داره 

عصبانیه من باعث میشم و همه رو حتی خودم هم با این حرفام گول خوردم 

ولی دیگه نمی تونم خودم رو واسه این عشق یه طرفه قربانی کنم 

یه مدت فک نکنم نت بیام 

اصلا حال دلم حال خودم خوب نیست 

انگاری که به آخر عمرم نزدیکم و پیر پیرم 

اصلا حوصله ندارم

همه ی عشقش دروغ بود و منم خودمو گول میزدم 

 



ﺷﯿﺸﮥ ﻧﺎﺯﮎ ﺍﺣﺴﺎﺱ

ﻣﺮﺍ ﺩﺳﺖ ﻧﺰﻥ!

ﭼِﻨﺪﺷﻢ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺍﺯ ﻟﮑﮥ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺩﺭﻭﻍ!!!...

ﺁﻧﮑﻪ ﻣﯿﮕﻔﺖ,ﮐﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﺮﺍ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﺪ....

ﮐﻮ ﮐﺠﺎ ﺭﻓﺖ

... ﮐﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﺮﺍ ﺧﻮﺏ ﻓﺮﻭﺧﺖ.........



+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 9:52  توسط الی  | 

دیگه خسته شدم 

توآپ بدی همه چیرو خلاصه میکنم 

همه چی تموم شد 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 15:43  توسط الی  | 


آره داشتم گریه میکردم تا جایی که جا داشت 

یه هفته کارم همین بود ولی نه از چشمم نه از ذهنم میرفت مجید 

یه یه هفته این طوری گذشت تا اینکه آرین زنگ زد 

گفت تولدمه نمی آی بریم بیرون 

گفتم نه گفت با مجید قهری گفتم آره  کات کردیم

گفت بیا بریم بیرون تولدمه مجیدم میاد 

اول گفتم نه بعد گفت مجیدم میاد گفتم باشه گفتم برم ببینمش

آماده شدم آرین اومد دنبالم رفتیم دنبال مجید 

مجید و من سر سنگین سلام علیک کردیم رفتیم فرحزاد 

آرین رفت بیرون و ما تنها شدیم 

هیچ چیز نگفتم 

مجیدم ساکت بود که گفت دستمال میدی منم به روش نگاه نکردم کلنکس رو دادم بهش 

گفت آره نبایدم یه نگاه بندازی 

چیزی نگفتم بازم 

گفت اگه مزاحمم برم گفتم هر طور راحتی

یه دفعه پا شد بره دستشو گرفتم که بشینه نشست فیس تو فیس شدیم سرم رو انداختم پایین خودم رو کشیدم عقب

اومد نشست دوباره با طعنه گفت 

خوش میگذره گفتم آره 

آرین اومد یکم مزه پرونی کرد که ما بخندیم ما هر دومون نیشمون به زور باز میشد 

مجید گفت آرین سرم درد میکنه قرص داری

آرین گفت صبر کن برم بیرون بخرم من به آرین اشاره کردم که نره بهشم گفتم که نمی خوام با مجید تنها بشینم 

ولی ارین رفت 

اومدم قلیون رو بدم مجید دستم رو گرفت منم از خدا خواسته کم کم یخم آب شد 

میخواستم همون جا محکم بغلش کنم ماچش کنم 

کم کم با هم حرف زدیم گفت چرا یه زنگ نزدی گفتم نمی خواستم تو میزدی 

آرین اومد 

کمکم داشتیم میرفتیم آرین ما رو رسوند دم نمایندگی که منو مجید با ماشین خودش برسونهه و تنها باشیم 

از آرین خدافظی کردیم سوار ماشین مجید شدیم 

به مجید گفتم منو تا یه جایی برسونه خودم میرم 

گفتم نه میرسونمت 

شروع کرد به حرف زدن نذاشتم زیاد حرف بزنه که فک کنه الان دوباره باهمیم 

سرد شدم 

گفتم پیاده میشم و رفتم گفت تمومه گفتم آره رفتم  گفت پس دیگه یه کاری کن هیچ وقت نبینمت منم رفتم 

دلم داشت میترکید که بغضم بجاش ترکید نمی دونستم باید چی کار کنم 

یه 9 روز میشد که با مجید کات کرده بودم  که یادم افتا یه چیزم (اپلیدیم ) دستشه 

زنگ زدمبه محمد دوستش که به مجید بگه که اون امنتی من رو بده 

تا قطع کردم مجید زنگ زد گفت مگه به محمد داده بودی که از اون خواستی 

بیاغروب نزدیک خونمون بهت بدم 

رفتم اون اومد خیلی شاکی بود 

گفت بشین تو ماشین برم بیارم همه عروسکاهاو چیزاییم که خریده بودی میارم که بعدا اینارو بهونه نکنی 

من مونده بودم رفت با یه پلاستیک مشکی بزگ اومد 

گفتم این چیه 

گفت هر چی دادی گفت ببرشون منم گفتم من اینارو با عشق واست خریدم 

نمی خوایشون بنداز آشغالی اینقدر اعصابم خورد شد که نگو فقط داشتم گریه میکردم 

گفت گریه نکن گفتم به تو چه منو برسون خونه 

داشت منو میرسوند کم کم آرومم کرد و منم کم کم بغلش کردم خیلی اعصابم خورد بود 

داشتم گریه میکردم که گفت باز با هم باشیم منم از خدا خواسته سریع گفتم باشه 

گفتم ولی مامانم نباید بفهمه وگرنه منو میکشه گفت باشه 

محکم بغلش کردم اونم همین طور 

کلی حرف بهم زد اینکه این مدتچقدر سخت گذشت براش اینکه دلش تنگ من بود منم همه دردو دلامو بهش گفتم. 

انگاری دنیا باز تو مشتم بود 

 خیلی شاد بودم و سر خوش جفتمون  

صورتم سیاه بود گریه کرده بودم صورتمو کمک کرد یه ذره تمیز کردم و رفتم خونه 

مامانم فهمید گریه کردم گفت چی شده گفتم هیچی 

ماهواره رو زدم pmc آهنگم صداش رو بلند کردم 

تا آهنگ غمگین میومد میزدم یه جا دیگه 

واقعا که انگار تموم مشکلم بی مجید بودن بود و با اون که شدم انگار هیچ چیزی کم نداشتم 


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 15:10  توسط الی  | 

بی تو

مامانم کلی دعوام کرد

و  گفت اون کی بود راست بگو منم باز زیر بار نرفتم گفتم نه کسی نیومده 

بعد مامانم گفت میدونم کی بوده 

بعد زنگ زد به مجید و داد و بیداد کرد و فحش داد مجیدم گفت من نبودم 

مامانم گفت دست از سر دخترم بردار مجید گفت من نمی تونم ولش کنم و مامانم گفت یه بار دیگه بیای سر راه دخترم...........

کلی دادو بیداد کرد دیدیم مه اون کوتا میاد نه مامانم یه دفعه سیم تلفن رو از برق کشیدم و مامانم اومد یه نوازشی کرد صورتم رو (زد)

خلاصه رفتم تو اتاق بهش گفتم مامان اگه باز زنگ زد جواب نده گفت باشه 

بعد رابطمون از کم هم کمتر شد 

مامانم قسمم داد و نم دونستم چیکار باید کنم 

به مجید گفتم بیا کات کنیم کلی بکش بکش و این ور و اونور با هم کات کردیم  من سر کار بودم  اعصابم داغون 

همکارم گفت دنبال یه راه باش نه کات کردن تو که اینقد دوسش داری گفتم دیگه نمیشه

به قول همه میگن طرف داغه حالیش نیست حالیم نبود زیاد 

رفتم خونه بهش اس دادم که بیا این گوشی رو یه دقیقه بهت بدم دستم نمونه  مامانم گوشیم رو داد

زنگ زد گفت الان میام پشت کوچتون 

رفتم بغضم میخواست بترکه نمیشد 

دلم داشت توپ توپ میزد صداش رو میشنیدم بعد اس داد گفت بیا 

رفتم چهرش ناراحت بود گفت این حرف آخرته گفتم آره گوشی رو بهش دادم گفت پس زودتر برو 

چشاش پر اشک بود 

بغلش کردم که خدافظی کنم ترکیدم انگاری 

اشک امونم نمی داد 

اون بدتر از من 

وقتی که هم دیگرو بغل کرده بودیم داشتیم گریه میکردیم گفت که نرو 

گفتم مجید چیزی نگو بوسیدمش از ته دلم 

بعد محکم بغلم کرد گفت بس کن ما نمی تونیم 

منم محکم بوسش کردم و از ماشین سریع پیاده شدم 

دیگه نمی تونستم تحمل کنم صدام کرد ولی بر نگشتم 

رفتم خونه تا میتونستم گریه کردم 

از تو اتاقم نیومدم بیرون تا صبح مامانم فک کنم بو برده بود بهم گیر نداد گفت هیچکس اینقدر ارزش نداره و در اتاقم رو بست 

منم در رو کلید کردم و کامپیوتر رم رو روشن کردم و با صدای بلند آهنگ گوش دادم و گریه کردم 

فردا رفتم سر کار حالم طوری بود که حتی مدیرم هم چیزی بهم نگفت 

تا غروب 

همش بغض داشتم مامانم گوشیم رو بهم داده بود 

هممش چشم به گوشی بود که زنگ بزنه 

که اصلا زنگ نخورد 

رفتم خونه مامانم خونه نبود و من..................................

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 14:58  توسط الی  | 

واقعا نمیفهمه یا....

خلاصه مامانم کلی سرش داد و بیداد کرد گفت گوشیش رو بیار 

و داداشش زنگ میزنه بفهمه میکشتش و تو چرا به فکر خودتی فقط و از این حرفا

 اونم گفت باشه رفتم یه دقیقه سر کوچه گوشی و گرفتم و اومدم بعد مامانم گوشی و ازم گرفت 

و گفت لازم نکرده تو گوشی داشته باشی صورتت چرا قرمزه؟؟؟؟؟؟؟ ومن گفتم هیچی

نه اینکه دیده بود صورتم قرمزه و چشمامم تابلوه که گریه کردم دوباره زنگ زد  به مجید

 بهش گفت دست از سر دختر من بردار دیگه زنگ نزن و این هر شب با چشم گریون میاد خونه 

و بعدم کلی دادو بیداد کرد و قطع کرد 

من گفتم مامان چرا؟ تا گفتم چرا یه دونه هم مامانم در گوشم خوابوند 

خلاصه رفتم تو اتاقم حالا گریه نکن کی گریه کن 

اعصابم خیلی خورد بود 

فردا صبح که اومدم برم سر کار مامانم هم باهام اومد 

گفتم کجا میای گفت میرسونمت بر میگردم که اون نیاد ببینتت 

اومد منو رسوند و برگشت 

تا رسیدم سر کار زنگ زدم از سر کار بهش که نگران نباشه 

بعد کفت مامانت خطت رو کی میده گفتم نمیدونم 

بعد از ظهر از سر کار برگشتنی مامانم باز اومد دنبالم کلی ناراحت بودم گفتم مامان مگه من بچه ام 

مامانم گفت همینه که هست دختر بزرگ نکردم که هنوز شوهر نکرده کتک بخوره 

اون آجیت که شوهر کرده نمی زارم شوهرش بهش از گل پایین تر بگه حالا اینکه دوست پسرت هست

 این غلط هارو میکنه و کلی هم فحش داد به مجید ناگفته نماند 

خلاصه من گوشی نداشتم و با مجید ارتباطم خیلی کم بود 

تا اینکه مجید تقریبا روز 4 بود که پسر خالش رو فرستاد نزدیک محل کارم و یه گوشی و یه سیم کارت واسم فرستاد 

و باز کم و کان و با کلی ترس و لرز تو خونه با هم حرف میزدیم 

یه هفته گذشت بعد مامانم یه شب نشست با هام  کلی حرف زد

مامانم گفت تو الان دیگه باهاش حرف نمی زنی دیگه 

منم با کلی شک و تردید گفتم نه چطور مگه گفت باید به کل فراموشش کنی 

منم مونده بودم چی بگم گفتم چرا 

کلی با هام حرف زد و نصیحتم کرد  و تا اینکه قسمم داد 

منم موندم چی کار کنم این ور مامانم اونور مجید 

داشتم میخوابیدم که مجید زنگ زد منم سرد باهاش حرف زدم 

دوباره عصبانی شد و گفت نمیذارم هیچکی تورو از من بگیره و از این حرفها 

منم گفتم بسته مامانم قسمم داده 

و داد و بیداد کر کلی فحش داد و قطع کرد 

فرداش من میخواستتم برم تولد دختر داییم مجید ساعت 9اینا زنگ زد معمولی باهاش حرف زدم 

گفت میای بریم بیرون ببینمت الان چند روزه همو ندیدیم منم گفتم نه 

گفتم میخوام برم تولد دختر داییم و مجید عصبانی شد و گفت با کی میری  کی میری؟

من گفتم با مامانم واسه ناهارم میریم اونجا 12 اینا میریم 

مجید گفت پس من میام سر کوچتون ببینم که داری با مامانت میری گفتم باشه

ساعت 11اینا از جام بلند شدم رفتم پذیرایی دیدم مامانم نیست بعد زنگ زدم به مامان

مامانم گفت من تولد نمیام اومدم قم برم زیارت گفتم باشه

 رفتم حموم اومدم و کم کم داشتم آماده میشدم که 4 اینا برم 

چون مامانم نمیومد میخواستم همون وقت تولد برم نه زودتر

 ساعت 12اینا بود مجید زنگ زد و گفت کجایی کی میری؟ گفتم خونه ام 4 میرم

مجید گفت مگه نگفتی 12میری بهش گفتم مامانم نیست و تنها میرم 

تورم نمی خوام ببینم نیا میخوام یکم آزادانه فکر کنم

فهمید که مامانم نیست شروع کرد تو از من جدا نمیشی  بیخودی فک نکن 

من الان میام میرسونمت گفتم نه خودم میرم و شروع کرد به داد و بیداد کردن 

منم دیدم داره داد و بیداد میکنه قطع کردم و شروع کرد به اس دادن گفت میم دم خونتون ها !

منم جواب ندادم 

بعد یه دفعه دیدم به 4 دقیقه نکشید دم درمون هست و داره زنگ رو میزنه 

و من مونده بودم چی کار کنم 

سریع زنگ زدم به گوشیش گفتم برو الان همسایمون میبینه آبرومون میره گفت پس بیا پایین 

گفتم چی میخوای این چه مسخره بازیه گفت من سر کوچتونم 5 دقیقه دیگه بیا بیرون 

گفتم باشه

من بدبختم داشتم موهامو درست میکردم 

همین جوری سریع موهامو بستم و وسایلامو جمع کردم رفتم پایین 

از پیش ماشینش رد شدم گفت بیا بشین تو ماشین گفتم تابلو هست اینجا بیا اونور

اومد اونور و ن سوار ماشین شدم و هیچ حرفی نزدم تا اینکه گفت تو مگه کجا میخواستی بری که نمی خواستی منبیام 

تو کجا میخواستی بری که دیدی من اومدیم در خونتون گفتی بعد از ظهر میرم 

منم گفتم که هر کاری که اگه من کردم تونباید میومدی دم خونمون 

اگههمسایمون به مامانم بگه چی

گفت کسی من رو ندیدم 

گفتم اون طور که تو دست رو زنگ گذاشتی کل کوچه فهمیدن و کلی سرش داد و بیداد کردم 

خیلی اعصابم خورد بود 

اونم هی داشت منو متقاعد میکرد که تقصیر خودته من کاری نکردم 

بهش میگم اگه اون وقت داداشم یه دفعه میومد و یا کسی چیزی میگفت تو چی میگفتی نمیگی آبروی من بره؟

باز چرت و پرت های خودش رو تحویلم داد 

بهش میگم تو من رو چجوری دوست داری که به فکر آبروی من نیستی و باز حرفای خودش رو زد  

خلاصه کوتاه اومدم  ولی تو اخم بودم خیلی کارش بد بود 

گفتم مامانم ازم چی خواسته و اونم گفت نه 

من رو رسووند پیادم کرد پیاده شدنی بهش گفتم که من دارم فک مکنم هنوز و اون رفت 

بعد از تولد رفتم خونه 

مامانم گفت کی اومده بود دم در 

من گفتم کی چی شده مگه؟

خودمو زدم به اون راه نگو که همسایه طبقه پایینیمون دیده آقا مجید رو و به مامانم گفته که 

یه پسر اومد در خونتون بعدم کلی در زد و دخترت رفت بیرون 

مامانم

مامانم.....................................

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 15:23  توسط الی  | 

مزاحم یا بلای آسمونی

آره رابطمون دوباره کم و کان خوب بود تا اینکه عید شد  عید

روز اول عید ظهر من به بهانه اینکه برم آرایشگاه روز اول عیدی ابرو پاچه بزی نباشم رفتم آرایشگاه 

بعد سریع رفتم نزدیک محل کار مجید 

مجید قرار بود کل عید رو بمونه سر کار نمی خواست بره مسافرت 

اومد دنبالم با هم رفتیم ناهار خوردیم و یکم گشتیم بعد من اومدم خونه

دیگه هم و ندیدیم تا 10 عید که ما رفتیم مسافرت و بر گشتیم 

مجید تا وقتی همه چی بر وفق مراد هست خوبه ولی خدا نکنه که حرفی رو حرفش بزنی یا اینکه 

چیزی بر خلاف میلش باشه دیگه ظالم عالم میشه یا 0 هست یا 100

خدایی تا جایی که میتونه هیچ چیزی رو کم نمی ذاره 

خلاصه بعد دوباره با هم بودیم همه چی آروم بود 

فقط مجید یکم شکاک بود که نکنه من با خانزاده حرف میزنم 

همش گوشیم رو چک میکرد و از این کارا 

جرو بحث های جزیی هم که داشتیم مثل همیشه ولی همش سعی میکردم رابطمون به عظما نره 

همه چی خوب بود تا اینکه تو اواسط اردیبهشت 90 بود که

یکی از بچه های دانشگاه(آبتین) شب شروع کرد به زنگ زدن 

من بهش اس دادم گفتم نامزد کردم نه اس بزن نه زنگ اونم گوش نکرد دوباره زنگ زد که من جواب ندادم 

دیگه فرداش زنگ نزد مزاحمه (آبتین ) از اون اسکلهایی که نفرت انگیزن و نمیفهمن که فقط هم کلاسی هستیم 

خلاصه بعد از سر کار مجید رو دیدم و رفتیم بیرون بهش نگفتم که آبتین زنگ زده 

نمی خواستم باز باهم جرو حث کنیم 

آبتین از صبح زنگ نزده بود که یه دفعه زنگ زد و قطع کرد 

مجید شاکی شد و کلی عصبانی شد و دوباره جرو بحث ناجور کردیم 

گفت چرا به من نگفتی چرا .....

وای خیلی کلافم کرد همش کوتا اومدم گفتم نمی خوام دعوا کنیم 

نمی خوام جر و بحث کنیم .. از این حرفها  مجیدم فقط داد و بیداد میکرد 

بهش گفتم من خودم میدونم با مزاحم چه جوری بر خورد کنم وو از این حرفها 

مونده بودم دیگه چی بگم که منم از رو اعصاب خوردی با داد جوابش رو دادم و دعوامون بالا گرفت 

و گفتم به تو چه اصلا مگه شوهرمی مگه نامزدمی شورش رو در آوردی 

که مجید عصبانی شد و دوباره.....

آره دست روم بلند کرد بعدم محکم با مشت زد تو فرمون خودش رو زد بعد تو یه کوچه بودیم 

میخواست پیاده بشه بره بزنه با مشت به شیشه که من سوئیچ رو برداشتم نذاشتم پیاده بشه 

دوباره من رو زد شالم افتاد داشت دوباره با مشت میزد تو فرمون  که من بغلش کردم

تا دوباره با مشت نزنه که سوئیچ رو به زور ازم گرفت و از اونجا رفت 

چون یه چند نفر وایستاده بودم داشتن نگاه میکردن 

رفتیم از اونجا و من داشتم از گریه خفه میشدم که پیاده شدم رفتم واش آب خریدم که نخورد 

مونده بودم چرا این کارارو میکنه نمی دونستم باید چی بگم یا چی کار کنم 

بهش گفتم تو چی میخوای آخه چرا بهم اعتماد نداری مگه من خطایی کردم 

خواستم آرومش کنم 

دستش رو گرفتم بااینکه خودم داشتم گریه میکردم 

هنوز عصبانی بود که دستش رو گذاشت رو صورتم گفت ببینم صورتت چیزی نشد 

گفتم نه آروم شدیم جفتمون 

گفت گوشیت رو با خودم میبرم ببینم این پسره باز زنگ میزنه 

گفتم نه مامانم زنگ میزنه داداشم زنگ میزنه گوشیم رو نبر تابلو میشم 

دیدم باز داره داد و بیداد میکنه گفتم باشه 

یکم آروم که شد گوشیم رو بهش دادم و گوشییش رو گرفتم و خدافظی کردم رفتم خونه 

گوشیی رو قایم میکردم که مامانم نفهمه 

مامانم در رو که واکرد گفت صورتت چی شده 

خیلی ترسیده بود  گفتم هیچی و رفتم اتاقم و نیومدم بیرون

مامانم اومد تو اتاق گفت چرا زنگ زدم الان جواب ندادی جا خوردم چی میگفتم چیزی نگفتم 

گفتم دست دوستم جا مونده که مامانم دوباره رفت زنگ زد 

گفت این کدوم دوستت هست که جواب نمی ده 

مامانم شرو کرد به داد و بیداد کردن داشتم دیوونه میشدم که گفتم دست مجیده 

یه چیزایی بهش از مجید گفته بودم ولی نه کامل 

مامانم قاطی کرد گفت بیا از گوشیه من اس بده بگو جواب بده کارش دارم 

به مجید اس دادم که جواب بده مامانم کارت داره و بعد  .... 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 15:6  توسط الی  | 

تولد ........

آره رفتم پایین

ما طبقه دوم هستیم در رو باز کردم بعد از 5ثانیه یه دفعه با ماشین پیچید دم در 

شیشه پایین بود درست دم در بود از شیشه یه دست گل داد  و دنده عقب گرفت و رفت 

هیچ به 10 ثانیه هم نکشید 

منم نیشم تا ته باز رفتم تند تند از پله ها بالا

در زدم مامانم در  رو باز کرد گفت این چیه رفتی پایین این و بگیری کی آورده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

منم گفتم سمانه دوستم فردا نمی یاد  الان این طرفا بود نمی تونست بیاد بالا 

مامانم شک کرد 

دیگه چیزی نپرسید فقط چپ چپ نگاه کرد منم رفتم اتاقم 

آجیم خونمون بود w.c بود بعد اومد اتاقم کرم نرم کنننده میخواست دسته گل رو دید گفت کی آورده همون حرفی که به مامان زده بودم زدم باور نکرد 

بعد گفتم مجید آورده 

گفت برا چی آدرس خونرو دادی بهش 

منم گفتم من ندادم خودش اومد دنبالم پیدا کرد 

به آجیم گفته بودم با مجید دوستم البته از دعوا هیچ چیزی بهش نگفته بودم 

آجیم کلی عصبانی شد از اینکه آدرس خونه رو داره 

گفت شر درست میکنه میتونه تهدیدت کنه ازت سو استفاده کنه 

منم گفتم اون از این کارا نمی کنه 

خلاصه دسته گل خیلی نازی بود 

فرداش که بچه ها اومدن میومدن که تو اتاقم لباس عوض کنن میپرسیدم منم با عشق و

کلی دهن پر کردن میگفتم عشقم داده و از این حرفا 

جاتون خالی تولدم خیلی خوش گذشت 

خلاصه مجید بلهم کادو تولد نداد 

گفته بود واسم گوشی میخره ولی پول نداشت که سر وقت بگیره همون دسته گلشم دستش درد نکنه 

رابطمون سر جریان خانزاده سرد شده بود 

باز مثل همیشه میومد دنبالم میرسوند خونه و از این کارای همیشگی 

بیرونم میرفتیم ولی همش اس ام اس هامو میخوند logam  رو میخوند  نزدیک 2 هفته این طوری بودیم 

فقط انگاری دنبال سوژه بود 

(البته یه چیزایی یادم رفت که بگم قبل از تولدم من که امتحانای دانشگاه میخواستم برم داداشم که مسافرت بود 4 تا امتحان اول رو مجید ماشینش رو داد با ماشین اون رفتم اومدم تا اینکه داداشم اومد نه اینکه مسیر دانشگاهم دوره نمیشه بدون وسیله رفت واقعا دستش درد نکنه  ) 

یه ذره رابطمون بد شده بود ولی کم کم دوباره خوب شدیم

من یه شال داشتم واسش میبافتم البته دستم کنده سر همون قضیه خانزاده دیگه دست و دلم به بافتن نرفت 

ولی بازم شروع کردم به بافتن میخواستم تولدش بهش بدم که نشد تموم نکردم 

من به سعید زنگ زدم قرار شد که با سعید برم واسش کادو بخرم که مجید سورپرایز بشه 

از سر کارم زودتر اومدم 5 شنبه بود که قرار شده بود شب بریم بیرون دور هم فرحزادی جایی تولد بگیریم 

که مجید یه دفعه زنگ زد خونمون سوت و کور بود 

فهمید که خونه ام ناراحت شد که بهش دروغ گفتم

 اومد دنبالم کلی شاکی بود اول کلی با هم جرو بحث کردیم

 بعد من کوتا اومدم دیدم حق با اونه من نباید تنها با سعید برم بیرون 

ولی منم نمی خواستم تنها برم میخواستم با دوست دخترش و خودش برم 

بعد یه ذره مزه پرونی کردم از دلش در آوردم

 رفتیم دنبال سعید رفتیم واسه مجید یه کفش خریدیم از طرف من 

مجیدم رو چیز گرونی دست نذاشت 

شب تولدش با هم 4تایی با سعید و نرگس 

خیلی خوش گذشت(مجید 12 اسفند هست)  جاتون خالی بود بچه ها 

بعد باز خوب شدیم مثل قبلا  تا تولد من (اصلیه)

تولد من خیلی خوش گذشت هم رابطمون خوب بود هم تولدم کلی خوش گذشت 

البته از تولدش تا تولدم یعنی 12 اسفند تا 20 اسفند مثل همیشه کم و کان جرو بحث داشتیم ولی نه اونقد 

خیلی تولدم خوش گذشت 

جاتون اینجا هم واقعا خالی بود 

ما تولدهامون این طوریه که  کادو میخریم بعد صاحب تولد هم فرحزاد قلیون میده هم باید شام بده 

شب تولد سعید هم این طوری بود تولد سعید 14 بهمن هست 

البته تولد سعید دوست دخترش نیومد من و مجید و سعید با هم رفتیم 

خوش گذشت اونم من و مجید واسش یه کاپشن خوشگل خریدیم 

خدایی خیلی شیک و قشنگ بود بعد شب هم قلیون داد هم شام 

مجید هم همین طور 

منم همین کار رو کردم 

مجید گفت نه نمی خواد گفتم نه زشته مجید گفت من پول میدم  که من نذاشتم

جاتون خالی واقعا خوش گذشت  


+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 13:38  توسط الی  | 

سلام 

بچه ها ممنون از حضورتون 

اشتبا نکنین دوستان عزیزم 

تولد من اسفند هست 20 اسفند (البته من تو اواخر بهمن تولد گرفتم چون میخواستیم بریم مسافرت و 20 اسفندخیلی از دوستام نمیتونستن بیان)

این ماجرا ها واسه بهمن 89 هست 

خیلی چیزا هست واسه گفتن

تنهام نزارین.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 14:39  توسط الی  | 

ای بابا

آره خیلی دعوا میکنیم نمی دونم چرا 

سر لج یا از سر دوست داشتن زیا شاید چون زیادی رو هم حساسیم 

خلاصه بعد از آبعلی دوباره با هم خوب شدیم 

ولی نمی دونم چرا حسم یه جور دیگه شده بود 

احساس قبل رو نداشتم بهش هم گفته بودم گفته بودم که بدیات داره خوبیات رو از یادم میبره 

جرو بحث میکردیم دعوا میکردیم اما نه اون جوری

بعد یه سری با هم جرو بحثمون شد که من خیلی عصبانی شدم گفتم بیا کات کنیم 

یه 2 ماه بود که دست روم بلند نکرده بود که زد محکم در گوشم 

بعد گلوم رو گرفت گفت من ولت نمی کنم تو فقط مال منی 

منم تو گریه دادو بیداد میکردم 

بعد که آروم شدیم پی ش رو نگرفتم باز خوب شدیم

تا 3 روز مونده به تولدم 


http://barbies.persiangig.com/%D8%B9%D9%83%D8%B3/E55162.jpg


که با هم رفته بودیم بیرون ظرف یکبار مصرف بگیریم 

یه دفعه گوشیم زنگ خورد 

منم خیلی عادی جواب دادم 

احوال پرسی کردیم و خانزاده گفت کجایی گفتم واسه تولدم اومدم وسایل بگیرم 

و خدافظی کردیم و قطع کرد 

بعد مجید گفت کی بود 

منم خیلی ریلکس جوابشو دادم گفتم خواستگارمه

و آقا مجید مثل یه بمب یه دفعه ترکید.........................

داد و بیداد کرد چرا خواستگارت باید شمارت رو داشته باید داشته باشه 

کلی داد میزد و داد میزد 

منم گفتم مامانم میدونه 

بچه نیست 32 سالشه فقط با هم حرف میزنیم 

خیلی شاکی بود هی داد زد هی داد زدگفت مامانت اینا میدونن گفتم مامانم میدونه 

گفت داداشت چی ؟

گفتم نه اون نمی دونه چون هنوز رسمی نشده 

گفت تو غلط میکنی باهاش حرف میزنی و از این حرفهه

گفت گوشیت رو بده گفتم نمی دم گفت باشه پس الان میریم جاده چالوس و میگردیم گفتم باید برم خونه دیرمه 

گفت تا گوشیت رو ندی نمیذارم بری 

حرفش کاملا جدی بود 

گفت نمی خوام دست روت بلند کنم گفتم بس کن اصلا به تو چه تو مگه نامزدمی یا شوهرمی

چی کارمی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یه دفعه یه دونه زد در گوشم برق از چشام پرید 

گفت خفه شو بس کن نمی خوام دست روت بلند کنم 

من همه کارتم 

بغضم گرفت ولی نتونستم گریه کنم 

یه دفعه گوشی و دادم بهش اونم شماره اونو برداشت نزدیکای خونمون بود که یه دفعه بغضم ترکید گریه کردم 

هیچی نگفتم اونم هیچی نگفت خدافظی کردم رفتم

فرداش زنگ زد گفت زنگ زدم میخوام برم ببینمش گفتم برو 

بعد از ظهر اومد دنبالم دیدمش دیگه چیزی نپرسیدم

خودش شروع کرد به گفتن بهش زنگ زدم گفتمداداشت هستم گفتم میخوام ببینمتون 

منم اهمیت ندادم گفتم برو ببینش 

بعد قرار بود بریم کیک سفارش بدیم 

با هم رفتیم من از تو کاتالوگ سفارش دادم بعد اومدم که پول بدم دیدم مجید کل پول کیک رو داده 

منم تشکر کردم 

گفتم بیا این پول رو بگیر 

گفت نمی خوام چند بار ازش خواهش کردم گفت نمی خوام 

منم دیگه چیزی نگفتم از دستش عصبانی بودم یکم 

چون خانزاده واسم مورد خوبی واسه ازدواج بود و مجید با این کارش ...

به خودش هم این رو گفتم 

گفتم تو باعث شدی من یه موقعیت خوب رو واسه ازدواج از دست بدم

مجیدم گفت اون اگه واقعا میخواست تا الان میومد خواستگاری نه اینکه 4 ماه لفت بده

منم نمی خواستم شروع کنم کش ندادم 

خلاصه خانزاده پر 

شب تولدم بعد از اینکه رفتیم کیک سفارش دادیم مجید منو تازه رسوندهن بود خونه

 یه 1 ساعت بعدش زنگ زد گفت بیا یه دقیقه دم در 

گفتم چی میخوای نیا دم در آبروم و نبر چی میخوای چی شده 

بعد داد زد گفتم یه لحظه بیا پایین یه ثانیه هم نمی شه  

گفت بیا پایین 1min دیگه دم درتونم معطل نکن 

منم موده بودم چی کار کنم 

 رفتم پایین بعد............


+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1390ساعت 16:9  توسط الی  | 

الی و مجید و دعوا......


خلاصه یه ذره رابطمون بد شد 

چند روز بعدش باز با هم که قرار داشتیم من سرر کارم یه ذره طول کشید و دیر

 رسیدم از اون روزای باز شلوغ بود که این دفعه باز داد و بیداد کرد و منم گفتم اصلا

 به تو ربطی نداره که چرا دیر میام یا ایینکه چه رنگی میندازم 

اونم نه گذاشت نه برداشت همچین زد در گوشم که برق از چشام پرید 

اولش جا خوردم 

بعد از چند ثانیه مثل یه بمب منفجر شدم 

یه ور شورتم گز گز میکرد 

داد میزدم گریه میکردم 

میگفتم دستت بشکنه 

داشتم پیاده میشدم که نذاشت 

گفت غلط کردم و از این حرفا منم دستم هم شروع کرد به گز گز کردن 

خیلی ترسیده بودم انگاری که میخواستم سکته کنم 

گفت بریم دکتر گفتم دهنتو ببند دستم داره خشک میشه 

واقعا یادم هم میفته دردم میاد 

اونم رفت یه جای خلوت زد کنار بعد شروع کرد به غلط کردم و از این حرفها 

منم گفتم باید با هم کات کنیم 

اونم خشکش زد گفت دیگه دست روت بلند نمی کنم و ببخشید و از این حرفا که

 من باز حرف خودم رو زدم بعد یه دفعه از ماشین پیاده شد رفت که شیشه پیدا کنه تا دستشو بزنه 

منم هر چی داد زدم نیومد 

نشستم پشت فرمون و رفتم دنبالش به زور سوارش کردم و رفتیم بعد کلی معذرت خواهی و اینا کرد 

دستم هنوز گز گز میکرد 

یه ذره جفتمون آروم شدیم و گفتم باید زود برم خونه بعد گفت برو زنگ زدم جواب بده گفتم باشه 

بعد رفتم که خونه گوشیم رو خاموش کردم 

صبحش که داشتم سر کار میرفتم اومد منم سریع سوار ماشین شدم 

بعد مجید شماره همکارم رو داشت کلی اینور و اونور باز قرار گذاشتم دیدمش گفت دیگه از این کارا نمی کنم و از این حرفها 

باز با هم خوب شدیم ولی...............

ما تند تند با هم دعوامون میشه 

مثلا رفته بودیم تولد دوستم سیمین که اونجا هم اول خوب بودیم بعد سر اینکه من

 گفتم یه چند تاکار و انجام بده گفت به من دستور نده هر چی من بگمه که منم کوتا نیومدم و دعوامون شد 

فک کن پیش دوستم و دوست پسرش همو زدیم و فحش و فحش کاری کردیم 

اونی که گفته بود که دیگه رو من دست بلند نمی کنه 

یه ذره رابطموندوباره بد شد ولی بازم با هم بعد از یه مدت خوب شدیم 

خیلی با هم دعوا و جرو بحث میکنیم 

مثلا تقریبا چند وقت بود که خیلی خوب بودیم بعد با دوستاش و دوست دختراشون رفتیم آبعلی تویوپ بازی کنیم  

بعد کلی بازی کردیم و کلی حال داد ناهار خوردیم 

داشتیم یخ میزدیم 

همین جوری نشسته بودیم تو سفره خونه که یه دفعه مجید  با سارا که دوست دختر قبلی مجید بود و با آرین دوست مجید دوست شده بود  یه شوخی مسخره کرد

منم پاشدم رفتم نشستم تو ماشین 

بعد مجید اومد گفت چی شد گفتم برو اونجا شوخیت رو بکن 

اون گفت ببخشید من روم این ور بود اومد که صورتم رو به سمت خودش بر گردونه 

من یه دفعه محکم با دست اومدم دستش رو بزنم دستم محکم خورد تو صورتش و گونش کبود شد 

ولی من اهمیت ندادم 

کلی با هم جرو بحث کردیم بعد باز خوب شدیم 

ما خیلی دعوا میکنیم و بازم مونده ................

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 10:52  توسط الی  |